کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

گروه بیجار (شالیزار) | داستان
شجاعت
نوشته شده توسط محمد ادبی فیروزجایی در ساعت 0:13
یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که:
”شجاعت یعنی چه؟”
محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود :
” شجاعت یعنی این ”
و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته بود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون …استثنا به ورقه سفید او نمره ۲۰ دادند
فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟

اگه دوست دارین که بدونین این محصل کی بوده...برین به ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط: داستان
رنگ های خلقت
نوشته شده توسط محمد ادبی فیروزجایی در ساعت 11:3
این داستان واقعی است...



:: موضوعات مرتبط: گاهنامه بیجار، داستان، خبر (تازه ها)
تماشای یک کارتون بصورت آنلاین از وبلاگ ما
نوشته شده توسط محمد ادبی فیروزجایی در ساعت 5:35
چیه ؟؟؟باورتون نمیشه!!! امروز براتون یه کارتون گذاشتم که می تونین با یه سرعت پایین اونو ببینین.

برای دیدن روی لینک زیر کلیک کرده و سپسplayکنید(راستی صدای سیستمتون روکمی زیاد کنید)

http://fc01.deviantart.com/fs13/f/2007/077/2/e/Animator_vs__Animation_by_alanbecker.swf

 



:: موضوعات مرتبط: گاهنامه بیجار، داستان، آموزش کارهای کامپیوتری واینترنتی
امان از قضاوت عجولانه !
نوشته شده توسط محمد ادبی فیروزجایی در ساعت 5:25
مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: “پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند”  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.” زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:” پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: “‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!”
مرد مسن گفت: ” ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!”


:: موضوعات مرتبط: داستان
قبل ازشروع هرکاربهتراست که به اندازه لازم درموردش فکرکنیم
نوشته شده توسط محمد ادبی فیروزجایی در ساعت 5:22
می گویند در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد.
این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت.
روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید.
از اطرافیان در مورد پسر پرسید. به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به این تکه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید.
شاهزاده دلش برای پسرک سوخت. کنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جای بیکار نشسستن و زل زدن به این تخته سنگ، بهتر است برای خود کاری دست و پا کنی و آینده خود را بسازی.»

پسرک در مقابل چشمان حیرت زده شاهزاده، مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محکم و متین پاسخ داد: «من همین الان در حال کار کردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد.

شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند که آن پسرک از آن تخته سنگ یک مجسمه با شکوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه ای که هنوز هم جزو شاهکارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید. نام آن پسر «میکل آنژ» بود!


:: موضوعات مرتبط: داستان
چند داستان زیبا
نوشته شده توسط محمد ادبی فیروزجایی در ساعت 7:2
هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست

برای پادشاهی انگشتری به عنوان هدیه  آوردند ولی روی نگین  انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود به نظرش رسید که چیزی  روی انگشتر بنویسد که لایق شاهی  بوده و پندی برای او باشد.

همه وزیران را صدا زد وگفت: هر کسی جمله و حرف با ارزشی بگویید جایزه خوبی خواهد  گرفت.هر کسی به چیزی گفت ولی شاه خوشش نیامد.

تا اینکه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت:با شاه کار  دارم گفتند تو با شاه چه کاری داری؟ پیر مرد گفت برایش جمله ای آورده ام همه ولی آنها قبول نمی کردند.

خلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را راضی کند که وارد دربار شود شاه گفت تو چه
جمله ای آورده ای؟

پیر مرد گفت: جمله من اینست: هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست

شاه به فکر رفت و خیلی از این جمله استقبال کرد و جایزه را به پیر مرد داد

پیر مرد در حال رفتن گفت دیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست

شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟ تو سر من کلاه گذاشتی؟ پیر مرد گفت نه پسرم به نفع تو هم شد چون تو بهترین جمله جهان را یافتی.

شاه دستور داد آن را  روی انگشترش حک کنند. از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میآمد این جمله را میگفت و همه افراد دربار آن را  میگفتند، تا اینکه یه روز  پادشاه در حال پوست کندن سبیبی بود که ناگهان چاقو در رفت و   تا از انگشتان شاه  را برید و قطع کرد

شاه ناراحت شد، وزیرش به او گفت هر اتفاقی که میافتد به نفع ماست شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو میگوئی که به نفع ما شده، به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد وتا او دستور نداده او را در نیاورند
چند روزی گذشت یک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شد تنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند و می خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت کردند.

این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود تمام بدنش سالم باشد ولی پادشه ۲ تا انگشت نداشت پس او را ول کردند.

شاه به دربار باز گشت و دستور داد که وزیر را از زندان در آورند وزیر آمد نزد شاه و گفت با من چه کار داری؟

شاه به وزیر خندید و گفت این جمله ای که گفتی هر اتفای میافتد به نفع ماست درست بود من نجات پیدا کردم ولی این به  نفع من شد ولی تو در زندان شدی این چه نفعی است

شاه این راگفت واو را مسخره کرد وزیر گفت اتفاقاً به نفع من هم  شد شاه گفت چطور؟

وزیر گفت شما هر کجا که میرفتید من را هم با خود میبردید ولی آنجا من نبودم اگر میبودم آنها مرا میخوردند پس به نفع من هم بوده است وزیر این را گفت و رفت

 ************************************************

مورچه

یک روز حضرت داوود(ع)در حال عبور از بیابانی مورچه ای را دید که مرتب کارش ایناست که از تپه ای خاک بر می دارد و به جای دیگر می ریزد ،از خدا خواست که از راز این کار آگاه شود.....،مورچه به سخن آمد که:معشوقی دارم که شرط وصل خود را آوردن تمام خاکهای ان تپه در این محل قرار داده است!

حضرت فرمود:با این جثه کوچک ،تو تا کی می توانی خاک های این تل بزرگ را به محل مورد نظر منتقل  کنی ، و آیا عمر تو کفایت خواهد کرد ؟‍! مورچه گفت:همه اینها را می دانم ولی خوشم اگر در راه این کار بمیرم به عشق محبوبم مرده ام!

************************************************

یاد دارم در غروبی سرد سرد

میگذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد : کهنه قالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی و زد و بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقاً مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت : آقا سفره خالی میخرید ؟



:: موضوعات مرتبط: داستان
شیر...!!!
نوشته شده توسط محمد ادبی فیروزجایی در ساعت 2:49
روزی مادر حسن اورا برای خریدن شیر به بازار فرستاد.حسن ظرف کوچکی برداشت وبه مغازه شیر فروشی رفت و از شیر فروش یک کیلو شیر گاو خواست. شیر فروش گفت: بچه جان این ظرف که آورده ای کوچک است و یک کیلو شیر گاو در آن جا نمی گیرد.

حسن گفت:پس یک کیلو شیر گوسفند بدهید!؟       برگرفته از کتاب فارسی ابتدایی سال ۱۳۳۹

:: موضوعات مرتبط: داستان
داستان و راستان
نوشته شده توسط محمد ادبی فیروزجایی در ساعت 17:39
مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو انتخاب داريم ...اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود..

تاحلا فکرشو کردین که چطور شد این جمله زیبا و پندآموز بوجود اومد...

اگر نمی دونین برین داستان کوتاه زیر رو بخونین

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته توي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره تو روزای آینده از گرسنگی و تشنگی زياد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصميم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .  مردم با سطل  روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي  روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها . روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .           حالا دوباره جمله بالا رو بخونین



:: موضوعات مرتبط: داستان
داستان یک شعر...
نوشته شده توسط محمد ادبی فیروزجایی در ساعت 12:39
این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم.

 

شعری از مهرداد اوستا:

وفانکردی و کردم،خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، وگر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام،شکوفه اشکی که درهوای تو هرشب

زچشم ناله شکفتم، به روی شکوفه دویدم

مرا نصیب غم آمد به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم،محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی،مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی،مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت،نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم،ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم،بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او،دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده،زچهرعمر به گردون

گهی چو اشک نشستم،گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی وکردم بسر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

ولی داستان عشق وخیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

داستان در ادامه مطالب...



:: موضوعات مرتبط: داستان
sms رفیقانه
نوشته شده توسط محمد ادبی فیروزجایی در ساعت 0:0
نگاهم یاد باران کرده امشب - مرا سر در گریبان کرده امشب

غم و فریاد من از این و آن نیست – دلم یاد رفیقان کرده امشب

........................................ادامه مطلب با اس ام اس های بیشتر.....................................



:: موضوعات مرتبط: sms، داستان
 
 

شارژ ایرانسل

فال حافظ